من خودم مانده ام هنوز
تقویم را
کوک نکرده
در
همان
روزی که باید
مانده ام
درست
لحظه ی نزدیک ِ دیدار
پارینه ی دقیقه ها
عصر
عصر هر چه می خواهد باشد
باشد
عصر جرثقیل فلسفه
یا
کمپاین هنر
وضرب اقتصاد
_ بماند!
آدم
همان آدم است و
دلبستگی هایش همان عبث ِخواب آلوده
همان حزن کابوس زده
کاری ندارم
با تیترخالی روزنامه
اگرچه هیاهو می کند
یا
با آنتنی که
ادای مترسک را لب بام
برای کلاغهای در می آورد
اینکه کسی
در دور افتاده ترین
اشاره عقربه ها
هنوز به امید سیمرغ قصه
آخرین روزهای مانده اش را به آتش می کشد
جای بحث دارد
رضا محمدزاده