هفتم مهر همیشه هفتم مهره
نه دیگرپاییزم
عاشق
وقتی تو
بعد از این همه شعرِ عاشقانه
دوستم نداری
نه دیگرپاییزم
عاشق
وقتی تو
بعد از این همه شعرِ عاشقانه
دوستم نداری
نیامده ای که بمانی
می دانم
ولو می شود
زیر پای
کسی که هرگز عبور نمی کند
این کوره راه
آنگاه
می پیچد
گلوی انتظارم را می فشارد
من هم
کبود کبود
از فرط شب
شعر قی می کنم
پشت درختان سیمانی اش
کلاغ
بی رمق
روی سیم هائی که گپ نمی زنند
تنها
به نظاره
چرتی می زند قبل ِ خواب
باد خمیازه می کشد
و بوته ی خار
خوابم را می خراشد
نمی دانم انتهایَ کابوس
به کسی می رساندم یا نه
تقویم را
کوک نکرده
در
همان
روزی که باید
مانده ام
درست
لحظه ی نزدیک ِ دیدار
پارینه ی دقیقه ها
عصر
عصر هر چه می خواهد باشد
باشد
عصر جرثقیل فلسفه
یا
کمپاین هنر
وضرب اقتصاد
_ بماند!
آدم
همان آدم است و
دلبستگی هایش همان عبث ِخواب آلوده
همان حزن کابوس زده
کاری ندارم
با تیترخالی روزنامه
اگرچه هیاهو می کند
یا
با آنتنی که
ادای مترسک را لب بام
برای کلاغهای در می آورد
اینکه کسی
در دور افتاده ترین
اشاره عقربه ها
هنوز به امید سیمرغ قصه
آخرین روزهای مانده اش را به آتش می کشد
جای بحث دارد
میچرخد اما
نه بسان خیانت .
و اینگونه است
که افسانه می شویم