چرا ؟ نمی دونم کوک نیستم این غزل از غزلای قدیمم هستش اونو تقدیم می کنم به بهترینم
دوستت دارم

برای گريه هم مجال نيست
هوای دل هوای کمال نيست
نه شاهدی سزد به دلبری
نه گل ،که آن به خط و خال نيست
به راه عشق انتظار کو؟
برای آن ،که حس و حال نيست
به صيد اين غزل نشد کسی
در اين سرا مگر غزال نيست ؟
شکار صیدخود، به دام ديگری!
بيا ببين که اين محال نيست
مزن به غير دل گمانه چون
که عاشقی به تاس و فال نيست
رضا به خنده بگذران تو عمر
اگر ترا به گريه مجال نيست
غزلی از رضا محمدزاده فروردین ۸۷

همچنان دوستت دارم . نگو که گذشت ! عشق در من پیر نمی شود هرروز آتشی که افروخته ای شعله ورتر و سوزانتر از روز قبل است باور کن
غزلی دیگر تقدیم تو

تا سحر بوی تو دارد بسترم
بسترم آتش و من خاکسترم
تا که غافل مي شوم يک لحظه را
می کند آنی ورق از دفترم
از غباری اين چنين دل خسته ام
می زند تا دورها ، سر ، کفترم
خواب خود را می روم صيقل دهم
همچو وسواسی که دارد دخترم
خاطراتم را مروری می کنم
می رود تا آسمان دود از سرم
می رسد صبحی که فريادم کنی
با زبان مادری :((من ايسترم))؟
غزلی از :رضا محمدزاده مهر ۱۳۸۸

سلام عزیزم
مهر ماهی هستی .مهر آمدو رفت ولی ...بازم نیستی .
بی تو نه مهر مهر و نه پائیز پائیزه .
مي شود باز
به مهماني گلهاي بهاري برويم؟
مي شود باز
گره بر تن زيبائي علف ها بزنيم ؟
مي شود
بوسه ي زيبا به لب ِ غنچه كه هست
از زمين تا به خدا
از زمين تا به افق
در پس باران بكشيم؟
مي شود
اين جاده
خالي از خلوت را
پر ِ از فرياد و
پرِ از طوفان و
پر ِ باران كرد
پر ِ از ياران ديد

فصل پائيز آمد
ما به مهماني عرياني جنگل رفتيم
ودل تنگ به مكتب برديم
تن به انشا ي معلم داديم
با همان نمره كم.
فصل پائيز آمد
كه به آب اندازد
پته يك رنگي
كه شعار برگ است
فصل پائيز آمد

به غبار آلايد
چهره ي جاده ي شهر
و به خلوت بكشد
همه ي همهمه را
چشمهامان پر ِ خاك
باد وحشي هر جا
پشت در مانده كسي ؟
چه خزانيست ولي .
كاش ابري برسد
تا ببارد باران.
تا بشورد از سر
انديشه ي ويراني اين طوفان را.
كاش مي شد بشود
تا كه به مهماني گلها برويم.
گرهي سبز
بر انديشه زيباي علف ها بزنيم .


کسی چون من نمی داند غم هجران و تنهائی
کشیداز انتظارو تب همه کارم به رسوائی
چه ها آمد سرم از هول این شب های بی مهتاب
چه می داند غم تنها ، غریق شور و شیدائی
حریف این شب تاریک و هول انگیز و پروحشت
نشد شمعی که می سوزد به سوسوئی ز پروائی
صدائی برنمی خیزد به جز از ناله های من
چگونه خوش کنم شب دل ، نه امیدی و رویائی
من آن رودم که شب چون سنگ بسته است راهم را
مگر یاری کند یاری ، رسم روزی به دریائی
سراغ از هر که پرسیدم نگفتا جز حذر با من
رضا ! هرگز ندارد این شب تاریک فردائی
رضا محمدزاده - شهریور ۱۳۸۸


روزگارم صحنه ی تردید بود
قاب عکسی خالی از خورشید بود
راه بود و ماه بود و وعده ای
کورسوئی ، سایه ای چون بید بود
: بی من آیا وعده را دلدار دید ؟
بی قراری هم - قسم خوردید - بود؟
چون تمام آنچه من می خواستم
کردن هر آنچه ناکردید بود.
پای سستی دورمان کرد از قرار
این جواب آنچه می پرسید بود

واین هم یک آزاد:
و چرا ؟
و چرا من خواب نمی بینم هرگز ؟
نه در کودکی
و نه امروز
وگویا من خواب نخواهم دید هرگز.
هرشب به امید
سر به خواب می سپارم
و هر صبح
با دلی پر از حسرت
سر از خواب برمی گیرم
دوستانم
آری دوستان همیسه حسرت ، خواب دارند
و من خواب ، حسرت
می خواهم رویائی بسازم
با تو و من و آن دورها
بی همهمه
و من این خواب را خواهم ساخت
رضا محمدزاده شهریور ۱۳۸۸

غزال من اگرچه صید قضا شد ولی او در چمن زار یاد من و خاطر من در گشت و گذار است روزی نیست که نگاه زیبایش را از من دریغ کند . او می داند نه او صید است که من صیاد آن دام گستران نامرد اویم

غزلی برای غزالم
تقدیم به رزا
*******
****
**
*
تا غزالی بود من ، حال غزل ها داشتم
می سرودم با غزالم چون مدارا داشتم
زورقی از عقل و دریائی جنون در پیش هم
بیم طوفانم نبود چون ناخدا را داشتم
تشنه ی ابر بهاران من نبودم با غزال
در کویری تشنه بر دل حس دریا داشتم
درد بی درمان تنهائی که گفتم با غزال
او مسحا گشت و زخمم را مداوا داشتم
شوق دیدارش غزل ساز من دیوانه شد
روز و شب با یاد او آخر چه غوغا داشتم
تیر زهراگین شعرم تشنه ی پرتاب بود
چون به هر بیتش امیدی بر رزا تا داشتم (رزا نام معشوق است اختصارا)
رضا محمدزاده شهریور۸۸


چشم من سنگین
چشم تو سنگین
نخواب عزیز من
بگذار اندکی باران ببارد
هوا ببین که ابریست
بگذار بشکند
عقده این سی و چند سال
بودن و نبودنم را
دلم گرفته است
بگذار بشورد
هق هق آرزوها
سکوت تنهائی مرا
که زندانی همیشه تنهاست
-حتی دور از انفرادی

آری عمر می گذرد
اما رزا ! توئی و من و عشق و خاطرات با تو نفس می کشم و در این کهولت سن هم به تو می اندیشم توئی که سرآغاز منی .
غزل جدیدم بی اختیار و مثل همیشه نام ترا می خواند
تقدیم به تو . توئی که هرگز مانندی نخواهی داشت
رزا

سال ها را ماه ها را دائما اصرار کن
گرگ ومیش لحظه ها آمد کمی اقرار کن
بی تو می دانی هوائی نیست بهر یک نفس
یک نفس با من بیا این روزه را افطار کن
بی من اما روزگارت تنگ آیا می شود ؟
روزگارت اینچنین گر نیست آن اخطار کن
آن شب از عمرم که یادت بود ومن ، یادش بخیر
این چنین شب ها خدایا هر زمان تکرار کن
چون کبوتر می زند بالی شبی سوی خبال
می رسد از او سراغی نیمه شب احضار کن
هی غزل گفتیم و پایان هم ندارد این غزل
چون رضا دارد رزا ، ای دل چنین گفتار کن


ما غزل را سرسري انگاشتيم
عاشقي را ساده مي پنداشتيم
هر نگاهي ديده ، لبخندي زديم
قاف ها داديم و لافي كاشتيم
ساده مي گويم كه دل با ما نبود
هر كجا با هم قراري داشتيم
هم قسم گشتيم هم پيمان شويم
بر سر پيمان كه دل نگذاشتيم
ما خيانت را به عشق آميختيم
پرده حجب و حيا برداشتيم
ما چه بازي ها كه با هم داشتيم
ما هوس را عاشقي پنداشتيم
تا ابد با ماست اين آشفتگي
چون جهنم را بهشت انگاشتيم
رضا محمدزاده مردادماه 1388

یه نگاه به دور و برمون بکنیم دیگه خیلیا دور بر ما نیستن . دیگه دوستت دارم قدیمی شده دیگه از اونم خبری نیست . واسه موندن بهونه می خواد مگه نه ؟ زندگی دیگه ارزشی نداره بدون عشق زندگی یه لاشه ی متعفن بیش نیست . زندگی ..........
ولی باز به یادشم حتی اگه دم مرگم باشم
دوستش دارم
این غزل هرچند تلخ تقدیمش

خزان
دیدیم خزانی و کشیدیم هواری
گفتیم که آمد ببرد ، زود بهاری
دیروز به یاد آمد و یاران که برفتند
آنان که برفتندو نکردند قراری
دیروز به یک شاخه نوشتیم من و تو
امروز نه از ما خبری هست و نه یاری
دیروز ز یک شاخه پریدیم به شاخی
امروز همان شاخه بریدیم به زاری
دیروز همه جمع به آن سایه نشستیم
امروز همان سایه و سگ های شکاری
ما سایه به آن سایه سپردیم ولیکن
امروز به آن باغ کشیدیم حصاری
رضا محمدزاده مرداد ماه ۱۳۸۸
