روزگار غریبی است
خسته شدم بخدا

بگذارید هواری بکنم
که به تنگ آمدم از
همه پائیز و بهار
همه این شور و نشاط
همه این دردو بلا
همه نیرنگ وفریب
همه دوستان غریب
که چه بد می گذرد
این ایام
وه چه تلخ است
به کام
بگذارید که فریاد کنم
بخدا دلتنگم
بخدا بیمارم
دل اگر بی تابه
چشمها گر خوابه
شور دیگر دارم
خسته از این بارم
بخدا خسته شدم
طاقتم نیست دگر
عشق بر دل ممنوع
عاشقان در زندان
تن معشوق عریان
بخدا دلتنگم
به خدا دلتنگم
آسمان آبی نیست
رودها جاری نیست
جای کس خالی نیست
زیر هر گل خاریست
بخدا خسته شدم

| رضا محمدزاده |





