..... من وتو ......
بوي باروت گرفتم ، تو مرا روشن كن ماشه ام را بچكان _ آي _ همان با من كن * آتشم زن ، من عطشناك تر از يك شعله در پي سوختنم ، باد بر اين دامن كن * جامه ام سرد وَ من منظر كبريتم رنگ سرخي تو به اين جامه و پيراهن كن * من پر از وسوسه ، انگار ، در آتش دارم چون خيالش برسد ، خواب ، مرا مامن كن * در كويري چه كند تشنه ؟ سرابي جستن تشنه ام تشنه بيا ، ابر ، زمين گلشن كن * خواب ِ من گر چه نگردد به كتابي تعبير در خودم نيستم انگار که ام نيستی تاتو بگوئی که چه ام من همان کودک احساس زمان تا کمی هست زمان خاطره ام عشق چون داد به من طبع قلم می کشم خاطره در آینه ام می برم خاطر خود روز شکار دام و این فاصله و حوصله ام کاش یابم ره پر دام که زود تا دهم هم دل و هم پاتله ام تا نبارد به دل ِ آتش اگر آتشی نیست مهار ،از یقه ام آمدآن آتش ومن دست ِ دعا کاش ابری نشود مرحله ام غزلی از رضا محمدزاده آبان۱۳۸۸ نقطه ی انجماد شن های روان اين برهوت در اين ساعت صفر نگفتی ! بادمای لحظه ی موعودمان درهر ديدار چرا ير به ير می شود؟ چرا ؟ نمی دونم کوک نیستم این غزل از غزلای قدیمم هستش اونو تقدیم می کنم به بهترینم دوستت دارم برای گريه هم مجال نيست هوای دل پر از کمال نيست نه شاهدی سزد به دلبری نه گل ،که آن به خط و خال نيست به راه عشق انتظار کو؟ برای آن ،که حس و حال نيست به صيد اين غزل نشد کسی در اين سرا مگر غزال نيست ؟ شکار صیدخود، به دام ديگری! بيا ببين که اين محال نيست مزن به غير دل گمانه چون که عاشقی به تاس و فال نيست رضا به خنده بگذران تو عمر اگر ترا به گريه مجال نيست غزلی از رضا محمدزاده فروردین ۸۷


| Design By : Night Skin |



